
با من بمـــان ... آنها که رفتن شان راطـــاقت آوردم ... تـــو نبودند
من
از هرچه که عقل و حرف و منطق کت شلوارست خسته ام! بازویی میخواهم...
برای چرتی کوتاه
نشسته بر نیمکت ایستگاهی پرت!پنج دقیقه پیش از رسیدن قطار واپسین
نـیمـکتِ بـا هـم بودنمـان تنـهاسـت
مـن دل نـشستـن نـدارم،
تــو دلـیـل نـشستـن!...
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم...
هرجا كه دلت می خواهد برو...
فقط آرزو می كنم...
وفتی دوباره هوای من به سرت زد...
آنقدر آسمان دلت بگیرد كه باهزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری...
دلم اگر
به وسعت آسمان باشد
که تو می گویی
باز برای تو
تنگ است
نمیدانم!
دل من نازک است
یا چشمان تو تـیز!
هر چهن گاه به تو می دوزم
بند دلم
پاره می شود
شانه هایت را كم دارم
برای شكسـتن بغض باروری
كه تا لبه پلكهـایم
بالا آمده است ؛
پناهم می دهی؟؟
بودنت اینجا، هر لحظه اش یک اتفاق تازه است برایم!
هیچ وقت رنگ عادتنمی گیرد لحظه های با تو بودن!
و نمی دانم راز زود عادت کردنت را...
به دقایق نبودن!!
بی جا نبود که رفتی بی جا من بودم که جایی برای ماندن نداشتم
بگذار دوست داشتنهایم را در دلم پنهان بدارم
و دنیایم را با دوست داشتن هایت بسازم
.
.
.
نگاه کن دنیایمان یکیست!
عجیب است دریا
همین کهغرقش می شوی
پس می زند تو را
...
مثل تو
پرگـــار های خوبی شده ایم ،
همدیگر را خوب دور میزنیــــم...
نکنه پنجره ت رو یکی ببنده ! نازنین!
نکنه چشمکت رو بدزدن ازشب زمین!
بی تو من جایی ندارم تو تموم آسمون!
بی تو من سایه ی یک ستاره ام! فقط همین
گیرم که از ديوار کوتاه دلم ساده ميپری
با حصار بلندخيالم چه ميکنی؟
برگرد و همه ی دنیا را غافلگیر کن من حتی با خدا هم شرط بستم
گر بدانم نیستی غمی نیست زتنهایی
اینکه هستی و تنهایم غم دارم
نمیدونم حقیقت چیه و به چی میشه گفت حقیقت؟
اما اینو خوب میدونم که دل ِ تنگ وخسته ی من، بزرگترین حقیقت ِ امروز و فردای منه.
به دلم آمد
می آیی
آمدی
دلم رفت
دلم میخواهد کسی «باشد»
«خوب» باشد...«مهربان » باشد...« بس» باشد...
همه ی این بودنهایش فقط برای من باشد...
فقط برای من
دستم را بگیر
ومرا به دور دست هایی ببر که
در دسترس هیچ دستی نباشم
حالا که نیستی...من به پرندگان حق می دهم...که نخوانند...همین طور به خورشید...که مضحک و منگ...مثل یکدلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد
به هیچ روزی پس ات نمیدهم! به هیچ ساعتی به هیچ دقیقهای به هیچ، هیچی! سخت چسبیده ام تمامت را
استخاره میزنم
از برگ برگ تنت
به نیتچشیدن شیرینی لبانت...
انقدر به ناز وغم زه افسون کردی
تا جام دل مرا پر از خون کردی
با ناز نگاهت عقل من دزدیدی
لیلی نشدی مرا چو مجنون کردی
زيبا ترين بهانه تويي زنده ام اگر
مي ميرم و به دوريت عادت نمي كنم
معشوق مایی و منظور دیگران دگر
حاشا نکن ز من کهحسادت نمی کنم