
هیچ اتفاقخاصی نیفتاده! ستون حوادث خالیست...
هنوز زنده ام بی تو! باورت میشود؟
به من نگاه كن وببين سوختم وآه نميكشم
توشعله اي ولي من ازعشق تو پا نميكشم
نيستي ولي به غير تو با كسي ما نميشوم
من از حصار عشق توآسان رها نمیشوم
هرچه دلداربکرد بادل ما خوش باشد
خوش بسوزد دل ما گر دل او خوش باشد
ما که رفتیم ولی یاد دلشدر دل ماست
خوش بمانم که اگر بی دل ما خوش باشد
بـه فکر نــوازش دست های منی!
بی آنکــه بدانی ؛
دلـــم است کــه تنهــا مانــده ..
دست هایــم ، دو تاینــد!
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امرکن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم " دوست دارمت"
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
چه شباهت متفــاوتی بیت ماست..
تـــو دلشکستــه ای ؛
من دلشکستـــه ام!
هنوز دلخوشیذهن خسته ام ایناست،
که در خیال خودم بی خیال ما نشدی...
قرارمان بهشت
پای درخت ممنوعه
تو بگویی
“سیب”
من از لبت بچینم این بار.
امروز...
انگار کسی آمد...
و هوای دلتنگی ات را...
هی در آسمان اتاقم پاشید...
و تو نبودی......
چیزی شبیه به “معجزه” است.
وقتیهر شببه خیر می گذرد
بی آنکه کسی به تو بگوید
“شب به خیر
میدانم ازخود خواهیاست که تو را برای خود میخواهم
و تو هم انقدر رئوفی که خود را متعلق به همه میدانی. . .
بایدببینمت!
چرا که روی نوار قلبی ام
پیوسته نام تو بود
و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام
تو را تجویز کرده است. .
برای زندگی
نه سقف می خواهم
نه زمین!
نقشه ی جغرافیایی دستهایت
کافیست..
چقدر سیاه است!
دلت را نمی گویم...
با چشمهایت هم نیستم
موهایت
حلقه
حلقه
زنجیر
پابندم کرده
شبی خواهد امد که تو در کنارم ارام میخوابی ومن تنها نگاهت میکنم اشک میریزم و من همچون نگهبانی تو را تا صبح می پایم و تواسوده در خوابی
سرمرا روی شانه ات بگذار
تا من گلهای پیراهنت را ،
آب دهم...!
تو فقط بمون کنارم
میشکنه بی تو حصارم
تو که میدونی به جز تو
تو دلم کسیندارم
بياخودمان باشيم
تو حرف بزني ، من نگاه كنم
من نگاه كنم ، تو بخواني
و بعدلبخند بزنيم بر اين همه ديوانگي
براي انتقام از
فرداهايي كه براي مانيست
دل بسوی تو نظر بر چپ و راست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگرشبیه دردهای هیچکس نیست
گر تواني اي صبا بگذر شبي در كوي او
ور دلت خواهدببر از ماپيامي سوي او
گر دلم را بيني آنجا گو حرامت باد وصل
من چنين محروم و تو پيوسته هم زانوي او
وقتی دلتبا من نیست ،بودنت هیچ مشکلی را حل نمی کند
حرم نفسهایت
مرا به دنیای دیوانگان راهی می کند
پادشاهی کن
تو پادشاه قصر دلم باش
و من بانویقلمرو قلبت
گل را دوست دارم
چونرنگ خون است
خون را دوست دارم
زیرا در رگ جاری است
رگ را دوست دارم
چون به قلب راه دارد
قلب را دوست دارم
برای اینکه جایگاه توست
هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است
و منسرافرازمکه عاشق تو شدم
با دوستب گویید که دیگر نکند ناز
ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست
شنیدستم غمم را می خوری این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد اینهم ماتم دیگر
به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر
چه سازم تا بدست آرم جز این دل محرم دیگر
اشتباه از من بود
پر رنگ نوشته بودمت برکتیبه دلم
به سختي پاک مي شوي