
ترس از عکس
یادم میآید برای تفریح به بابلسر رفته بودیم، هر چه به شبنم میگفتیم که بیا و عکس بگیر نمیآمد. آن موقع شبنم حدودا پنج ساله بود و خیلی از عکس گرفتن میترسید و تا میگفتیم بیا عکس بگیر گریه میکرد و فرار میکرد. خاطره دیگری که از دوران کودکی شبنم برایم جالب است این است که در آن دوران هر وقت از سر کار به منزل برمیگشتم، میدیدم شبنم یک میکروفون به دست گرفته است و باضبط، صدایش را ضبط میکند. آن موقعها شبنم خیلی به گویندگی علاقه داشت و وقتی صدای ضبط شده خودش را میشنید خیلی ذوق میکرد(خنده).
ترس از عکس
یادم میآید برای تفریح به بابلسر رفته بودیم، هر چه به شبنم میگفتیم که بیا و عکس بگیر نمیآمد. آن موقع شبنم حدودا پنج ساله بود و خیلی از عکس گرفتن میترسید و تا میگفتیم بیا عکس بگیر گریه میکرد و فرار میکرد. خاطره دیگری که از دوران کودکی شبنم برایم جالب است این است که در آن دوران هر وقت از سر کار به منزل برمیگشتم، میدیدم شبنم یک میکروفون به دست گرفته است و باضبط، صدایش را ضبط میکند. آن موقعها شبنم خیلی به گویندگی علاقه داشت و وقتی صدای ضبط شده خودش را میشنید خیلی ذوق میکرد(خنده).
کمک در منزل
شبنم به هرحال بچه آخر خانواده بود و به نوعی خودم هم کمی لوسش کرده بودم و از طرفی خواهر بزرگترش هم در خانه بود و به دلیل علاقهای که به شبنم داشت اجازه نمیداد در خانه زیاد کار کند و هنوز هم زیاد در خانه کار نمیکند و اگر مهمان داشته باشیم به من کمک میکند(خنده).
عروس گلم؛ آلیسن
عروسم اهل استرالیا است و اسمش آلیسن است والبته خیلی هم دختر خوب و مهربانی است. به زبان فارسی آشنایی ندارد و وقتی که برای دیدار آنها به آنجا سفر میکنم با زبان انگلیسی باهم صحبت میکنیم چون یک مقدار با زبان انگلیسی آشنا هستم . یک بار حدود دو ماه مهمان پسرم در استرالیا بودم و این دختر اینقدر به من محبت کرد که واقعا از یک عروس خارجی توقع نداشتم که اینقدر با محبت باشد. این دختر، خیلی به سوغات ایرانی و مخصوصا خوراکیهای ایرانی علاقه دارد. وقتی به آنجا میروم چند بسته شیرینی یزدی را همان چند روز اول تمام میکند.
همه فرزندان من
من دو دختر و یک پسر دارم. شهرام فرزند بزرگم است که در استرالیا زندگی میکند و سه تا پسر خوشگل هم حاصل ازدواج او با همسر استرالیاییاش است و در حرفه دندانسازی فعالیت میکند. شیدا فرزند دوم من است که هم اکنون در شمال کشور زندگی میکند و او هم یک دختر و یک پسر با نمک دارد. شیدا وقتی بچه بود خیلی دوست داشت که یک خواهر داشته باشد و در نهایت وقتی که هفت ساله بود و تازه به کلاس اول رفته بود به آرزوی خود رسید و شبنم به دنیا آمد. وقتی شبنم متولد شد، شیدا به قدری خوشحال شده بود که با همان سن و سال کمش به همسایهها به خاطر خواهر دار شدنش شیرینی داد. دوران کودکی شبنم هم بیشتر با خواهرش سپری شد چون من در بانک شاغل بودم ، شیدا مثل یک مادر از شبنم مراقبت میکرد. به همین دلیل است که این دو خیلی به هم نزدیک هستند و خیلی به هم علاقه دارند. نمیخواهم تعریف کنم اما واقعا فرزندان با محبتی دارم. چند وقت پیش بیماری برایم پیش آمد که این دو دختر هرچه در توان داشتند برای سلامتی من انجام دادند.
لباس عید شبنم
معمولا به عنوان عیدی سکه یا پول به بچهها میدادم. زمانی که شبنم بچه بود برای خرید عید به خیابان بهار تهران میرفتیم و از آنجا خرید میکردیم. شبنم در زمان بچگی خیلی از لباس ایراد میگرفت و باید چند جای مختلف میرفتیم و لباسهای زیادی را پرو میکرد تا در نهایت یکی را انتخاب کند. سختیهای خرید لباس عید هم بر دوش من بود چون اکثر اوقات من با بچهها به خرید میرفتم.
حرف ش
دوست داشتم اسم بچهها به هم بیاید و به همین دلیل اسامی هر سه نفر آنها با حرف «ش» شروع میشود. انتخاب اسم بچهها بر عهده من بود و من تصمیم گرفتم این اسامی را برای بچهها انتخاب کنم.
مادر مریم مقدس
زمانی که شبنم، مریم مقدس(س) را بازی کرد بیست سال سن داشت. واقعا مردم در آن موقع خیلی از بازی شبنم تعریف میکردند و من هم به شخصه بازیاش را دوست داشتم. شبنم هم بعد از بازی در این سریال رفتارش با اقوام و آشنایان تفاوتی پیدا نکرد. نکته جالب در آن زمان این بود که همه آشنایان و اقوام به شبنم مریم مقدس و به من مادر مریم مقدس میگفتند.
عید در تهران
در گذشته عیدها رونق بیشتری داشت چون همه فامیل دور هم جمع میشدند و از کنار هم بودن لذت میبردند، اما این سالها همه به سفر میروند و زیاد به دید و بازدیدهای عید مقید نیستند. مثلا امسال هر دو دختر من به مسافرت میروند و من در خانه تنها هستم و ترجیح میدهم در کنار خواهران و پدرم بمانم و عید را در تهران بگذرانم.