گفتگو با «خاله قزی» -عکس جوانی و عکس همسرش | سرگرمی , کلیپ موبایل , فال , جوک , اس ام اس , sms جدید , مجله تفریحی , عکس جالب,تفریح


کاربران


تبلیغات







مطالب پربحث

جستجو



فال
فال ازدواج



روزانه



فال درخت



میوه



شخصیت شناسی



دوستان


اوقات شرعی

اخبار سایت

تبلیغات متنی

فروشگاه ساز آفتاب

فروشگاه سازی پیشرفته قابلیت اتصال به انواع سیستم های خرید پستی و بانکها

نگاه روشن پارس

میزبانی و خدمات وب


مطلب تصادفی
جدیدترین مطالب






فهرست

صفحه نخست گروه اینترنتی مجله من بازی آنلاین مقالات گالری عکس ورورد به گفتگوی آنلاین تماس با ما

دسته بندی

گالری عکس [1019]
احکام [30]
مصاحبه ها [64]
سینمای ایران و جهان [43]
سریال ایران و جهان [36]
ورزشی [140]
فرهنگ و هنر [184]
کار و تجارت [11]
هواشناسی [18]
اقتصادی [58]
ادبی [39]
تاریخی [34]
اجتماعی [144]
حوادث [215]
هنر آشپزی [360]
خانه و خانواده [19]
موبایل [22]
فن آوری اطلاعات [42]
ترفند کامپیوتر [43]
گالری عکس روز [541]
طنز و سرگرمی [136]
اس ام اس روز [347]
طالع بینی [72]
پزشکی و سلامت [754]
تغذیه [234]
خواص میوه ها [111]
آرایشگری [235]
زنان [81]
مردان [56]
مسایل زناشویی [198]
داستان کوتاه [97]
مدل لباس و فشن [141]
مدل مو [31]
مدل کیف و کفش [14]
مدل جواهرات [15]
دانستنی ها [484]
روان شناسی [196]
مذهبی [19]
مجله خانواده [169]
خدماتی [0]
خودرو [26]
فال روزانه [651]
دیدنی و شنیدنی [1049]
جام جهانی 2010 [292]
خواص مواد و گیاهان [102]


تبلیغات



نظرسنجیی

   این سایت را چگونه ارزیابی می کنید ؟


       

  1. بسیار عالی
  2. عالی
  3. خوب
  4. متوسط
  5. ضعیف

        

آمار سایت
افراد آنلاين : 14
امروز : 1056
ديروز : 1650
اين هفته : 7712
اين ماه : 12406
امسال : 57420
کل بازديد : 144806
کل مطالب : 8581

مقالات برتر
سایت ساز مهر نسخه دوم - جدید

جعبه پیام

 
نام :
متن :
 

خروجی سایت


مادر شهیدی كه بازیگر شد

وقتی از گوشه و كنار خبر شدیم كه بازیگر نقش «خاله قزی» در سریال پرطرفدار «خوش نشین‌ها» مادر شهید است، به فكر افتادیم كه برای مصاحبه برویم سر وقتش. شب جمعه، سوم محرم مطابق قرار قبلی به منزل خانم سعیدی، واقع در یكی از محلات جنوب شهر تهران رفتیم.

اشاره:
وقتی از گوشه و كنار باخبر شدیم كه بازیگر نقش "خاله قزی " در سریال پرطرفدار "خوش نشین‌ها " مادر شهید است، به فكر افتادیم كه برای مصاحبه برویم سر وقتش. بچه‌های حماسه و مقاومت چون سر و كاری با هنرپیشه جماعت ندارند، دسترسی
شان هم به آنها سخت است.

به رفیقی قدیمی ‌تلفن زدم كه اصلا ربطی به سینما و تلویزیون نداشت اما خیلی تیز بود. گفت برایت پیدایش می‌كنم اما در عوض باید نوار صوتی پیام امام خمینی را كه داشتی به من هم بدهی. گفتم شما ما را راه بینداز، بنده تقدیم می‌كنم. به 12 ساعت نكشید كه زنگ زد و گفت: یادداشت كن... از اینجا به بعد ترس داشتیم كه این بنده خدا یا جواب درستی به ما ندهد، یا اصلا قضیه شهید شدن پسرش درست نباشد. راستش خیلی با عزت و احترام هم برخورد كردند و وقتی فهمیدند كار ما به شهیدشان مربوط است، بیشتر هم تحویلمان گرفتند.

شب جمعه، سوم محرم مطابق قرار قبلی به منزل خانم سعیدی، واقع در یكی از محلات جنوب شهر تهران رفتیم. خانم سعیدی، همان خاله قزی بود كه در فیلم ها می‌دیدیم. او اصلا بازی نمی‌كرد بلكه خود خودش بود. انرژی خارق العاده این زن 76 ساله انسان را به حیرت می‌انداخت. باقی آنچه را ما شاهد بودیم، شما نیز با خواندن این گفتوگو خواهید دانست. سعی زیادی كرده ایم كه ادبیات و گویش ایشان را به هم نزنیم اما بعضی مواقع به دلیل تفاوت های فراوان گویش تركی و فارسی، مجبور بودیم دست به ویرایش بزنیم كه البته چشمگیر نیست.

 

 

حاجیه خانم حلیمه سعیدی مادر بسیجی شهید رضا لشكری (دهه شصت)


 صحبت را با معرفی خودتان آغاز كنید.

 "حلیمه سعیدی " مادر شهید "رضا لشكری" هستم. تاریخ تولدم را هم به شما نمی‌گم اگر هم اصرار كنید دروغ می‌گویم. (باخنده). سال 1313در شهر "ضیاءآباد " قزوین به دنیا آمدم. این شهر 9 فرسخ بعد از شهر "قزوین" كنار تاكستان قرار گرفته. پدرم "حاج فتح‌الله" كشاورز بود و گندم می‌كاشت و باغ انگور و گوسفند هم داشتیم. پدرم خیلی كار داشت و برای این كه بتواند به همه كارهایش رسیدگی كند كارگر می‌گرفت. مادرم اسمش "طاووس" بود، پدرم سواد قرآنی داشت اما مادرم سواد نداشت. خودم هم 6 كلاس اكابر رفتم. (با خنده) شش سال را تو بیست سال تمام كردم، یك سال می‌رفتم، ده سال نمی‌رفتم.

 

 

 

*از خانوادهتان بیشتر بگویید!

خانم سعیدی: مادرم 7 پسر و 7 دختر به دنیا آورد اما پسرها همه‌شان در همان كودكی نظر خوردند و مردند. از 7 دختر هم فقط 5 نفر زنده ماندند. من خودم هم 7 پسر و 2 دختر به دنیا آوردم كه الان فقط دو پسر و یك دختر دارم. تا می‌گفتند چقدر پسرت قشنگ است به دكتر نمی‌رسید و می‌مرد. مثلا یكی از آنها را كه اسمش "حسن" بود تا دو سال و نیمش شد، مردم گفتند: چقدر قشنگ است. بچه نظر خورد، غروب مریض شد و تا صبح مرد.

 

حمله روس ها در 1320 یادتان هست؟

 دوران "رضا قلدر" وقتی روس‌ها به ایران حمله كردند من بچه بودم و عقلم نمی‌رسید اما مادرم برایم تعریف می‌كرد كه آنها چادر و چارقد را از سر زن‌ها می‌كشیدند.

 

 از ازدواجتان بگویید.

خواهر حاج آقا آمد خواستگاری و خواهر بزرگ من هم قبول كرد. قدیم ها كه با هم حرف نمی‌زدند. یك هفته قبل از عروسی عقد بود و بعد هم ازدواج می‌كردیم.

 

 چند سالتان بود كه ازدواج كردید؟

 18 سالم بود

 

 در آن زمان این سن برای ازدواج دخترها دیر نبود؟

چرا بابا ! (با جدیت) من ترشیده بودم! خواهرم خواستگار ها را رد می‌كرد.

 

مزاح می‌كنید؟

نه بابا! یك خواهر من 9 سالش بود كه ازدواج كرد و یك خواهرم هم 12 سالش. من آخری بودم. توی یك ماه كلی خواستگار داشتم اما خواهر بزرگم نمی‌گذاشت ازدواج كنم و هركدام را به نوعی رد می‌كرد. من آن موقع كه نفهمیدم، بعدا متوجه شدم كه خواهرم كلی خواستگار را جواب كرده. البته من هم 18 ساله نبودم. قدیم ها شناسنامه پسر را 2 سال دیرتر می‌گرفتند كه دیرتر برود سربازی و دخترها را هم دو سال زودتر می‌گرفتند تا زودتر بتوانند عقدش كند. یعنی من 16 ساله بودم كه ازدواج كردم.

 

 باعث آشنایی و ازدواجتان چی بود؟ قبلا حاجی را دیده بودید؟

حاجی را هم قبل از ازدواج اصلا ندیده بودم چون زیاد از خانه بیرون نمی‌رفتم، وقتی هم می‌رفتم با آقام می‌رفتم. حاجی هم تهران كار می‌كرد.

حاج عباس لشكری: من ایشان را دیده بودم و كاملا می‌شناختم. با هم همسایه بودیم. آن موقع برای كارم می‌آمدم تهران و برمی‌گشتم و گاهی می‌دیدمش. اصلا خودم رفتم به خواهرم پیشنهاد دادم كه برویم خواستگاری ایشان. آن موقع پدرم مرحوم شده بود و من با خواهرم زندگی می‌كردم.

 

 مهریه‌تان چقدر است؟

 700 تومان گفتیم، اما چونه زدند كردند 400 تومان. شیربها را هم ندادند.

 

 از فرزندانتان بگویید!

*خانم سعیدی: فرزند اولمان سال 1335 به دنیا آمد. اسمش حسن بود كه در 2 سالگی فوت كرد. بعد ناصر به دنیا آمد كه او هم در ?ماهگی فوت كرد. بعد علی به دنیا آمد كه او هم در چند ماهگی مرد. یك بچه دیگر هم به دنیا آمد كه این یكی به اسم گذاشتن هم نرسید. بعدش جواد آقا به دنیا آمد. اسم بچه ها را خودم می‌گذاشتم. اسم ناصر را كه گذاشتم ننه ام گفت: چرا گذاشتی ناصر؟ اسم برادرم بود. اسم حسن را هم كه گذاشتم، زن عمویم گفت: اسم بچه های من را چرا گذاشتی؟ وقتی هم آن دو تا مردند به دلم بد آمد. تا این كه یكی از همسایه هایمان گفت ایندفعه كه زاییدی اسم پسرهای من را بذار و این طوری شد كه اسم پسرهایم را گذاشتم جواد و جلال و رضا. اسم رضا را هم عمه اش گذاشت. یك دختر هم داریم به نام زهرا.

 

 

 

بسیجی شهید رضا لشكری در كنار مادرش حلیمه سعیدی و پدرش حاج عباس لشكری

 

 چه زمانی آمدید به تهران؟

حاج عباس لشكری: سال 1338بود.

خانم سعیدی: حاجی در تهران كار می‌كرد و من از این كه بچه هایم پشت سر هم می‌مردند ناراحت بودم. برایش پیغام دادم: یا بیا من را ببر آنجا یا خودت بیا اینجا بمان، یا طلاقم بده!

حاج عباس لشكری: من در تهران كارگری می‌كردم. كارهای مختلف... مدتی در خیاطی بود و مدتی در شهرداری آسفالت می‌ریختم و از این جور كارها. چند وقت به چند وقت هم می‌رفتم به ضیاءآباد.

خانم سعیدی: آن زمان كه آرد آماده نبود. باید گندم را برای آسیاب می‌بردیم و این كار از عهده من برنمیآمد. برادر هم نداشتم و پدر هم خیلی كار داشت و دایی حاجی هم وقتی ازش كمك می‌خواستم نمی‌آمد. من خیلی معذب بودم. به خاطر همین حاجی را مجبور كردم من را هم ببرد تهران.

حاج عباس لشكری: وقتی خانواده هم آمدند تهران، درسلسبیل یك اتاق 3 در 4 اجاره كردیم با ماهی 25 تومان. یك همشهری آنجا داشتم و به خاطر همین آمدیم سلسبیل. جواد در ضیاء آباد به دنیا آمد.

خانم سعیدی: جواد را كه باردار بودم آمدیم تهران و اینجا به دنیا آمد. رضا را هم باردار بودم كه رفتیم ضیاءآباد و آنجا به دنیا آمد.

 

 

 

حاجیه خانم حلیمه سعیدی در كنار همسرش حاج عباس لشكری

 

 پس این بچهها قوی بودند كه زنده ماندند؟

همه بچه هایم قوی بودند. خودم قوی بودم برای همین بچه‌هایم هم به خصوص رضا موقع به دنیا آمدن بنیه خوبی داشتند. اما آن بچه ها را نظر زدند كه مردند.

 

 بچه را فرستادید مدرسه؟

همه بچه‌هایم را فرستادم مدرسه. در همان مدرسه هم بود كه معلم‌هایشان آنها را راهنمایی می‌كردند كه در انقلاب شركت كنند و بعد هم راهی جبهه شوند. همین پسرم جلال 5 سال جبهه بود.

 

رضا فعالیت های انقلابی هم داشت؟

 رضا سال 1346 به دنیا آمد به همین دلیل در دوران انقلاب 11 ساله بود و نمی‌توانست در مبارزات شركت كند. وقتی جنگ شروع شد چون سنش برای جبهه رفتن هم كم بود شناسنامه‌اش را دستكاری كرد.

 

 

 

 

خود شما در تظاهرات شركت نمیكردید؟

خانم سعیدی: به محض اعلام مسجد محلمان، "علی‏بن ابی‌طالب(ع) " برای رفتن به تظاهرات آماده می‌شدم و تنهایی در تمام تظاهرات قبل از انقلاب شركت می‌كردم و یكی را رد نمی‌دادم، گاهی بچه‌هایم را هم همراهم می‌بردم اما حاجی چون سركار می‌رفت نمی‌توانست همیشه در راهپیمایی‌ها شركت كند. با رفتن ما هم مخالفتی نداشت.

حاج عباس لشكری: یك بار در یكی از تظاهرات‌های نزدیك دانشگاه تهران شركت كردم اما وقتی دیدم گاردی‌ها با تفنگ مردم را می‌زنند، از كوچه‌ پسكوچه‌ها فرار كردم و رفتم خانه.

خانم سعیدی: من كشته شدن كسی را ندیدم. موقع انقلاب، در محلمان هم كسی شهید نشد.

 

 زمان انقلاب در همین خزانه زندگی می‌كردید؟

 بله. ما 40 یا 45 سال است كه همین جا هستیم.

 

 آمدن امام را یادتان هست؟ 12 بهمن 57؟

خانم سعیدی: بعله. وقتی امام آمد، از فرودگاه پیاده رفتم تا بهشت زهرا. وقتی هم كه امام به رحمت خدا رفت، من رفتم خانه امام در جماران و از آنجا تا مصلی پیاده رفتم.

حاج عباس لشكری: امام كه آمد من هم به بهشت زهرا رفتم اما امام را آنجا ندیدم. داشتم برمی‌گشتم كه در راه ایشان را دیدم كه می‌رفت به سمت بهشت زهرا.

 

 

 

جلال لشكری ، در كنار پدرش حاج عباس لشكری و مادرش حلیمه سعیدی

 

بچههایتان شر و شور بودند؟

 نه! من اصلا بچه شر نداشتم. چون كارم زیاد بود و دائم در خانه بودم هوای بچه‌هایم را هم داشتم كه شر نشوند. اما مدرسه و تظاهرات و بعد هم جبهه را می‌گذاشتم بروند اما برای بازی اجازه نداشتند بروند بیرون. بچه‌های كوچه كه می‌آمدند دنبالشان می‌گفتم پسرها كار دارند. آن موقع خانه مان دو تا اتاق داشت كه یكی از آن را مستأجر می‌نشست. در یك اتاق یك گوشه چراغ بود گوشه دیگر خیاطی می‌كردم كنار من بچه ها هم درس می‌خواندند. من خیلی كار می‌كردم. خودم خیاط بودم، آمپولزن بودم، آرایشگر بودم. ناف بچه را می‌انداختم، قابله بودم، نظر می‌گرفتم، گوش سوراخ می‌كردم، باد كمر می‌كشیدم، خلاصه خیلی كار می‌كردم. بافتنی هم می‌كردم.

 

 اینها را مثل فیلم هایی كه بازی كرده اید شوخی می‌كنید یا همه این كارها را می‌كردید؟

شوخی چیه آقا؟! من همه لباس‌هایم را خودم می‌دوختم. بافتنی هم می‌بافتم. سلمانی هم بودم.حتی چند تا عروس هم آرایش كردم. من 700 تا بچه را به دنیا آوردم.

 

اینقدر دقیق حسابش را دارید؟

 بله! شمرده ام همه را. آن زمان مردم نمی‌رفتند دكتر. نصف شب یك مرد و یك زن می‌آمدند دنبالم و می‌بردنم بالای سر زائو. بچه هایی كه من به دنیا آورده ام الآن هم سن شما و این پسرهای خودم هستند. 3 تا از نوه‌های خودم را هم خودم آوردم به دنیا. طراحی این خانه را هم خودم كردم كه الآن سه اتاقه شده است.

 

خانه مال خودتان است؟

بله. طبقه پایین هم دخترمان زندگی می‌كند.

 

بچه ها بعد از انقلاب جذب كمیته و سپاه نشدند؟

 بچه ها در بسیج بودند و من خودم هم الآن بسیجی هستم. اول انقلاب هم در مسجد جامع علی آباد بسیجی بودم.

 

 از كی اینجا كه الآن می‌نشینید ساكن شدید؟ انقلاب شده بود؟

 نه بابا. وقتی ما آمدیم این محل، آب نبود. یك منبع بود كه الآن هم هست توی خزانه كه الكی گفتند آن آب منطقه شما است ولی نبود و زمین را فروختند. آن زمان آقای باقری كه خدا شهیدش را بیامرزد پیشنماز مسجد بود، گفت هركسی ظرفی بردارد و برویم سازمان آب. همه رفتیم آنجا و گفتیم ما تشنه هستیم و مجبور شدند آب بیاورند به آین منطقه. این مربوط به قبل انقلاب است. آن موقع زمین ها همه خاكی بود. تا اینجا (اشاره به زانویش می‌كند) توی خاك راه می‌رفتیم. آقاجان! سلسبیل زمین متری 15 تومان بود كه فروختیم و اینجا را متری 27 تومان خریدیم. زمین‌های اینجا مال مادر شاه بود كه می‌فروخت.

 

 زمانش یادتان نیست؟

یادم نیست چه سالی اینجا را خریدیم. من یادم نمی‌ماند از بس كار دارم. خیلی كار می‌كردم. اصلا یك بلای ناگهانی بودم. كاری نیست كه نكنم. پشت بام بنایی داشتیم كه خودم انجام دادم، می‌برم نشانت می‌دهم. یك پیراهن بافته ام كه وقتی می‌پوشم همه فكر می‌كنند ماشینی بافته شده و باور نمی‌كنند كار خودم هست.

 

 اولین پسرتان كی به جبهه رفت؟

 همین پسر (اشاره می‌كند به جواد لشكری) چند ماه بعد از انقلاب رفت كردستان برای سربازی. خبر آوردند جواد شهید شده. حاجی را فرستادم پی او كه خیالم راحت شد.

 

 

 

بسیجی شهید رضا لشكری ، فرزند حاجیه خانم حلیمه سعیدی

 

كردستان آن روز ها شلوغ و ترسناك بود.

 بعله آقا! بكش بكش بود. همین پسرم تعریف می‌كرد آن زمان كردها از پر شلوارشان قمه های به این بزرگی درمیآوردند و گردن می‌زدند.

 

پس پسر اولتان سربازیاش را كردستان گذراند. بقیه پسر ها كی رفتند جبهه؟

جلال هم بعدش رفت جبهه. رضای خدابیامرز هم 18 ساله بود كه جلال او را هم آنتیریك كرد و برد جبهه.

 

جلوی جلال را نمیگرفتید نرود جبهه؟

 نه! اگر راه می‌دادند، من خودم هم می‌رفتم. آقا گوش بده! اگر زینب(س) نبود كربلا نبود. اگر شهدا نبود ایران نبود. هركس قدر شهدا را نداند خدا نابودش می‌كند. این حرف من است؛ خیالت راحت باشد.

 

شاید چون به شهید شدنشان فكر نمی‌كردید مانعشان نمی‌شدید. شما كه نمی‌دانستید ممكن است شهید ‌شوند؟

نمی‌دانستم؟! هرروز شهید می‌آوردند به محل. توی این بهشت زهرا به جای آب، خون می‌رفت. چرا نمی‌دانستم؟!

مگر من مثل شما بیخیال بودم آقا! (لبخند می‌زند).

حاج عباس لشكری: جنوب شهر خیلی شهید داده. همین یك ذره كوچه ما 7-8 شهید داده.

 

 

 

بسیجی شهید رضا لشكری ( ایستاده نفر اول از راست)

 

 پس هیچوقت با رفتن رضا و جلال به جبهه مخالفت نكردید؟

 نه. فقط یك مرتبه ما اسم نوشته بودیم برای مكه، كاغذ آمد كه نوبتتان شده. آن وقت ها 4 ماه قبل از سفر به یک كاغذ می‌دادند تا خودمان را آماده كنیم و بقیه پول را بدهیم. تازه جواد را زن داده بودیم و خانمش با ما زندگی میكرد، دخترم هم فقط 12 سالش بود. آمدم خانه دیدم رضا كنار رادیو دراز كشیده و دستش را زده زیر سرش و نوار شهید صدوقی را گوش می‌دهد. گفتم: رضا! ببین برگه آمده ما برویم مكه. مادر! تو این چند وقت نرو جبهه، قول می‌دهم بعدش جلوی رفتنت را نگیرم. الآن جواد می‌رود سر كار و زنش تنهاست. تو خانه. او غریب است اگر خریدی داشت برایش انجام بده و حواست به خواهرت هم باشد. اما رضا گفت: مامان، بذار من برم جبهه شهید بشم و برگردم. گفتم: یعنی چه؟! تو شهید شوی كه دیگر مردی نمی‌ماند! من كه از حج برگشتم برو. در همین صحبت ها بودیم كه جلال از جبهه آمد و گفت: رضا! چه نشستی كه امام تنهاست. رضا پرید و رفت. قرار بود فردا برود دنبال اعزامش كه همان روز رفت. یك هفته بعد هم شهید شد. چلهاش را گرفتیم و رفتیم مكه.

 

جلال را چهكسی فرستاد جبهه؟

خانم سعیدی: هر سه پسرهایم را معلم‌هایشان آنتیریك می‌كردند بروند. مثل شماها نبودند كه بچه شر باشند. شما الآن آمدید چند سؤال بپرسید و بروید اما چه می‌دانید مردم با چه بدبختی و سختی این انقلاب را نگه داشتند. پدر مردم درآمده. توپ و تفنگ بود. ما همیشه اینجا لرز داشتیم.

جلال لشكری: البته منظور حاج خانم از توپ و تفنگ، ایام موشكباران تهران است.

 

 راست است كه شما برادرتان را آنتریك كردید برود جبهه؟

جلال لشكری: (با خنده) ای‌طور می‌گن. قبل از شهادت رضا برادر خانم من «جعفر نگاهی» هم شهید شده بود. یكی از دوستانم به همین خاطر به شوخی به من می‌گفت: ای ناقلا! داری یكی یكی وراثها را كم می‌كنی.

 

 از برادر خانمتان چیزی یادتان هست؟

جلال لشكری: برادر خانم من طبقه بالای منزل پدرش بود و تكپسر هم بود. وقتی پدر و مادرش می‌گفتند: ما بهجز تو دیگر پسر نداریم، می‌گفت: من طبقه بالا چیزهایی دیدم كه عمراً نمی‌توانم بمانم. در واقع مكاشفه داشت با آن عالم. رضا چند ماه بعداز جعفر شهید شد.

 

چه سالی بود این سفر حج؟

خانم سعیدی: یادم نیست.

حاج عباس لشكری: سال 63 بود.

خانم سعیدی: موقع رفتن به حج رفتم به مادرم كه شهرستان بود گفتم: میآیی پیش بچههایم بمانی؟ گفت: كار دارم. به مادرشوهرم هم گفتم، قبول نكرد. من هم دیدم این طوری است به رضا التماس می‌كردم بماند.‌ گفتم: ما دیگر كسی را نداریم. جلال كه اسیر جبهه بود و جواد هم سركار می‌رفت. كسی نبود بماند به خاطر خواهرش. به رضا خدابیامرز می‌گفتم: تو این دفعه نرو، به ارواح آقام دیگر جلوی رفتنت را نمی‌گیرم.

جلال لشكری: این را كه حاج خانم گفت، من یاد یك خاطره ای افتادم. زمان جنگ من در قسمت تعاون لشگر سید الشهدا(ع) بودم. همه می‌گفتند: تو كه توی تعاون هستی، یخچال و تلویزیون برای خودتان بیاور. عموما نمی‌دانستند تعاون مربوط می‌شود به شهدا. یك روز پدر شهیدی آمده بود خط مقدم جبهه، بالای سرجنازه پسرش و می‌گفت دیدی گفتم: بروی جبهه اینجوری می‌شی؟ با شهیدش توبیخی صحبت می‌كرد. یكدفعه یكی از دوستانم بابت دلگرمی ‌دادن گفت: حاج آقا! برو خدا را شكر كن. اینجا جوا

  دیدگاه شما : [0] نظر   رای به مطلب :

تگ ها :

با عضویت در این سایت هر ماه برنده یک سفر به جزیره کیش شوید - همین حالا عضو شوید ...


موضوع : مصاحبه ها -
تعداد بازدید : 207 بار
ارسال شده در دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۷











پرامتیازترین مطالب
پربازدیدترین مطالب
گالری عکس