عاقبت شیلا و مهدی در کانون همسر یابی | سرگرمی , کلیپ موبایل , فال , جوک , اس ام اس , sms جدید , مجله تفریحی , عکس جالب,تفریح


کاربران


تبلیغات







مطالب پربحث

جستجو



فال
فال ازدواج



روزانه



فال درخت



میوه



شخصیت شناسی



دوستان


اوقات شرعی

اخبار سایت

تبلیغات متنی

فروشگاه ساز آفتاب

فروشگاه سازی پیشرفته قابلیت اتصال به انواع سیستم های خرید پستی و بانکها

نگاه روشن پارس

میزبانی و خدمات وب


مطلب تصادفی
جدیدترین مطالب






فهرست

صفحه نخست گروه اینترنتی مجله من بازی آنلاین مقالات گالری عکس ورورد به گفتگوی آنلاین تماس با ما

دسته بندی

گالری عکس [1019]
احکام [30]
مصاحبه ها [64]
سینمای ایران و جهان [43]
سریال ایران و جهان [36]
ورزشی [140]
فرهنگ و هنر [184]
کار و تجارت [11]
هواشناسی [18]
اقتصادی [58]
ادبی [39]
تاریخی [34]
اجتماعی [144]
حوادث [215]
هنر آشپزی [360]
خانه و خانواده [19]
موبایل [22]
فن آوری اطلاعات [42]
ترفند کامپیوتر [43]
گالری عکس روز [541]
طنز و سرگرمی [136]
اس ام اس روز [347]
طالع بینی [72]
پزشکی و سلامت [754]
تغذیه [234]
خواص میوه ها [111]
آرایشگری [235]
زنان [81]
مردان [56]
مسایل زناشویی [198]
داستان کوتاه [97]
مدل لباس و فشن [141]
مدل مو [31]
مدل کیف و کفش [14]
مدل جواهرات [15]
دانستنی ها [484]
روان شناسی [196]
مذهبی [19]
مجله خانواده [169]
خدماتی [0]
خودرو [26]
فال روزانه [651]
دیدنی و شنیدنی [1049]
جام جهانی 2010 [292]
خواص مواد و گیاهان [102]


تبلیغات



نظرسنجیی

   این سایت را چگونه ارزیابی می کنید ؟


       

  1. بسیار عالی
  2. عالی
  3. خوب
  4. متوسط
  5. ضعیف

        

آمار سایت
افراد آنلاين : 15
امروز : 449
ديروز : 1650
اين هفته : 7105
اين ماه : 11799
امسال : 56813
کل بازديد : 144199
کل مطالب : 8581

مقالات برتر
سایت ساز مهر نسخه دوم - جدید

جعبه پیام

 
نام :
متن :
 

خروجی سایت


آخرین نیوز: روز ملاقات ، بهترین لباسهایم را پوشیدم ، انگار به یک مهمانی با شکوه دعوت شده ام .. . .

به گزارش خبربا حالت درماندگی و در دست داشتن پرونده ای که دادخواست طلاق در آن مطرح شده بود به کلانتری مراجعه و شکایت او را مورد بررسی و مطالعه قرار دادند . ولی به لحاظ ابهام در پرونده و کامل نبودن موضوع متن ، افسر تحقیق خواست قبل از هر گونه اقدامی نزد مسئول مشاوره کلانتری برود ، او نیز پذیرفت . مشاور کلانتری ، پرونده را بررسی از وی خواست که علت آمدنش به کلانتری و شکایت از همسرش را توضیح دهد .

«مهدی» نیز سرگذشت زندگی اش را از ابتدا تعریف و عنوان کرد : من و شیلا 9 ماه است با یکدیگر ازدواج کرده ایم ولی مدتی است به این نتیجه رسیده ایم که نمی توانیم بیش از این ادامه دهیم و می خواهیم از یکدیگر جدا شویم .

داستان ازدواج دومم از زمانی آغاز می شود که یک سال از طلاق من و همسر اولم گذشته بود و مادرم اصرار داشت مجدداً ازدواج کنم . من هم که دلم می خواست سر و سامانی پیدا کنم با این تصمیم مادرم موافق بودم .

وقتی از محل کارم به سمت خانه می رفتم به خانم هایی که مادرم پیشنهاد کرده بود فکر می کردم تا شاید بتوانم یک نفر را برای ازدواج انتخاب کنم . اما هرچه بیشتر کلنجار می رفتم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که هیچ کدام از آنها برای ازدواج مناسب من نیستند .

در این افکار غرق شده بودم که آگهی تبلیغاتی کانون همسریابی توجه ام را جلب کرد . مثل جرقه ای ذهنم را روشن کرد و برقش چنان جذبم کرد که از اتوبوس پیاده شدم و به سمت کانون رفتم .

حس کنجکاوی مرموزی همه وجودم را پر کرده بود و با خودم فکر کردم که شاید اولین کسی باشم که در کل افراد فامیل به چنین شیوه مدرنی ازدواج خواهد کرد . برای لحظاتی از هر فکر تکراری راحت شده بودم و احساس کردم مسیر جدیدی را برای رفتن پیش رو دارم .

وقتی به خودم آمدم که به جلوی درب کانون رسیده بودم و تصورم این بود که این جا مکانی است برای خوشبختی و انتخاب همسری ایده آل که متناسب با معیارهایم باشد . وقتی وارد کانون شدم، منشی آنجا به گرمی مرا پذیرفت و با قهوه ای داغ از من پذیرایی کرد و اولین سوالش را اینگونه پرسید: برای ازدواج تشریف آورده اید ؟

کمی دستپاچه شدم و با شرم خاصی جواب دادم بله، ولی من هیچ اطلاعی از نحوه کار شما ندارم. تبسم کرد و گفت : آشنا خواهید شد .

بعد از این گفتگو ، فرمی را به دستم دادکه سوالاتش راجع به مشخصاتم می شد ، نام و نام خانوادگی ، سن ، وضعیت تاهل و ... فرم را تکمیل کردم و به منشی دادم.

زمانی که منشی کانون برگه را می خواند وقتی به وضعیت تاهلم نگاهی انداخت پرسید : آیا شما فرزندی هم دارید ؟ گفتم خیر .

سپس فایلی را رو به روی خود باز کرد که به گفته خودش آنها خانم هایی هستند که یکبار ازدواج کرده اند ولی فرزندی ندارند .

کم کم همه چیز برایم جالب می شد . بعد خانم منشی یک لیست را به دستم داد ، لیستی که حاوی بیش از 30 نام و نام خانوادگی بود و گفت : از بین این اسامی سعی کن 10 اسم را انتخاب کنی تا پس از آن مرحله بعدی را برایت توضیح دهم .

من هم 10 اسم که از باقی اسامی زیباتر بودند را انتخاب کردم . اطلاعات کامل اعم از خانواده ، شخصیتی و سلیقه ای و ... به همراه عکسشان را در اختیارم قرار داد و توضیح داد که هر کدام که به نظرم بیشتر شبیه به من هستند و علائق و سلائقشان همسان با خودم و روحیاتم بود را انتخاب کنم .

«شیلا» اولین کسی بود که بیشتر از دیگران نظرم را جلب کرد . چون در لیست افرادی که می خواستند حضوری او را ببینند 14 اسم ثبت شده بود . کنجکاو شدم تا او را ملاقات کنم و بدانم که چه کسی است . افراد زیادی خواستار ازدواج با او بودند ولی او تا کنون کسی را انتخاب نکرده بود . بیشتر از آنکه به جواب سوالات مختلفی که پرسیده شده بود توجه کنم و از روی جواب ها تصمیم گیری کنم به فکر پیروزی ام در مسابقه ای بودم که تا کنون برنده ای نداشته " مسابقه ربودن قلب شیلا " .

بنا به گفته منشی از این 10 نفر باید 3 نفر را برای ملاقات حضوری انتخاب می کردم ولی من تنها شیلا را انتخاب کرده بودم و به منشی گفتم اگر با شیلا به تفاهم نرسیدم 2 نفر بعدی را انتخاب خواهم کرد . روز ، ساعت و مکان ملاقات بنا به تعهدمان به کانون در اتاقی به نام «خلوت عشاق» مشخص و قرار شد روز پنج شنبه ساعت 4 بعداز ظهر یکدیگر را ملاقات کنیم .

روز ملاقات ، بهترین لباسهایم را پوشیدم ، انگار به یک مهمانی با شکوه دعوت شده ام . وارد کانون شدم و با راهنمایی منشی به سمت اتاق رفتم و درب را باز کردم و دیدم که شیلا زودتر از من آنجا حاضر شده و از نوع پوشش لباسش متوجه شدم که این ملاقات برای او نیز با اهمیت بود .

گفتگوی ما به گفته منشی 3 ساعت به طول انجامید . ولی از نظر خودمان نیم ساعتی بیش نبود . 3 ساعت گفتگوی ما 90 هزار تومان به کانون سود رساند . با خودم گفتم چه دکانی باز کرده اند تا به حال برای ثبت نام ، ملاقات و سایر هزینه های دیگر 100 هزار تومان به کانون پول داده ام ، اگر با خانمهایی که مادرم پیشنهاد کرده بود قرار ملاقات می گذاشتم ارزان تر تمام می شد ، اما خودم را اینطور توجیه کردم که امیدوارم ازدواج خوبی داشته باشم و بتوانم به آرامش برسم ، آن وقت است که دیگر این پولها را برای خوشبخت شدنم پرداخت کرده ام و خوشبختی خیلی بیشتر از اینها می ارزد .

پس از 3 جلسه ملاقات دیگری که در کانون داشتیم به این نتیجه رسیدیم که می خواهیم با یکدیگر ازدواج کنیم و این موضوع را به منشی کانون اعلام کردیم .

مرحله بعدی ما این بود که اجباراً 3 جلسه نزد یک مشاور که مستقر در کانون بود برویم و از روان شناس آنجا در صورتی که تشخیص دهد این ازدواج به صلاح است برگه ایی جهت تائید ازدواج بگیریم.

جلسه سوم ، روان شناس آنجا پس از دریافت 120 هزار تومان حق الزحمه گفت که دیدگاه شما به زندگی متفاوت است و این ازدواج به صلاحمان نیست ، ولی اگر اصرار به ازدواج داشته باشید من تائیدیه را برایتان صادر خواهم کرد و من هم از آنجایی که نمی خواستم هیچ چیز و هیچ کس مانع ازدواجم با شیلا شود گفتم : شما تائیدیه را صادر کنید و ما بقی را به خودمان واگذار کنید .

برگه تائیدیه را گرفتیم و به دستان منشی کانون دادیم . او نیز تعرفه عقد را اعلام کرد 400 هزار تومان آقا و 300 هزار تومان خانم و در جلسه آینده نیز خطبه عقد توسط روحانی کانون برایتان جاری خواهد شد ، زیرا طبق تعهدتان به کانون ، عقدتان باید توسط روحانی کانون ثبت شود .

من به شیلا دل بسته بودم و برای بدست آوردن او حاضر به پرداخت هر بهایی بودم .

من برنده بازیی بودم بازی ای که 14بازنده داشت . من و شیلا به عقد هم در آمدیم و بلا فاصله زندگی مشترکمان را شروع کردیم . هنوز یک ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که شیلا مرا مجبور کرد خانه را عوض کنیم ، من هم پذیرفتم . دو هفته بعد از تعویض محل سکونتمان ، احساس کردم شیلا رفتارهایی دارد که برازنده یک خانم نیست .

اولین بار زمانی با این حس مواجه شدم که هنگام خرید از من خواست یک بسته سیگار برای او بخرم ، اولش فکر کردم شوخی است ولی اصرار زیاد وی و دیدن صحنه ای که کشیدن سیگار را شروع کرد ، همه شک و شبهه هایم را به یقین تبدیل نمود .

شیلا به صورت یک حرفه ای و مانند یک مرد به مبل تکیه می کرد و به سیگار درون انگشتانش پک می زد و دود آن را به شکل های کاملاً مختلف از بینی خارج می کرد . دلم می خواست آنچه که را می دیدم باور نکنم . کاش کابوسی بود که با بیدار شدنم از خواب به پایان می رسید . ولی افسوس که کابوس حقیقی زندگی ام و در بیداری بود .

وقتی از شیلا پرسیدم که چرا در آن برگه های کانون ننوشته بودی که سیگار مصرف می کنی؟جواب داد : کسی از من چنین سئوالی را نپرسیده بود و من عادت ندارم جواب سوالی را که پرسیده نشده بدهم .

حق با او بود ، برای خانمها چنین سئوالی طرح نشده بود و من هم به حدی به شیلا دل بسته بودم که خودم نیز چنین سئوالی را از او نپرسیدم .

شوکه شده بودم ، ولی شکست در ازدواج قبلی و ترس از شکست در ازدواج دوم مرا به سکوت وا داشت . این سکوت تا جایی ادامه پیدا کرد که او با وقاحت تمام مصرف شیشه را علنی کرد و برای تهیه مواد مصرفی اش دست به هر کاری علیه من ، زندگی مان و حتی خودش می زد . توهین می کرد با صدای بلند می خندید و مدام تصور می کرد که من با همسر سابقم یا زنان دیگری ارتباط دارم و به بهانه های مختلف تلفن همراهم را وارسی می کرد و به شماره هایی که فکر می کرد متعلق به زنی می باشد تماس می گرفت . پرخاشگر شده بود و شب بیداری هایش کلافه ام کرده بود ، او کار را به جایی رساند که احساس کردم قادر به ادامه زندگی با او نیستم .


  دیدگاه شما : [0] نظر   رای به مطلب :

تگ ها :

با عضویت در این سایت هر ماه برنده یک سفر به جزیره کیش شوید - همین حالا عضو شوید ...


موضوع : حوادث -
تعداد بازدید : 122 بار
ارسال شده در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۳











پرامتیازترین مطالب
پربازدیدترین مطالب
گالری عکس