
فراموش مکن قطاری که از ریل خرج شده ممکن است آزاد باشه، اما را به جایی نخواهد برد
نامه رسان نامه ی من دیر شد، کودک ولگرد فلک پیرشد، نامهی ما را نکند باد برد، یا که فرستنده اش از یاد برد، صید شد اندر ره و صیاد برد
خیلیها مترسکو دوست ندارند چون پرنده ها رو میترسونه، اما من اونو دوست دارم چون تنهایی رو درک میکنه
گلی چیدم فرستادم برایت، غضب کردی فشردی زیر پایت، ولی آن گل، گل ناقابلی بود، تو از گل بهتری جانم فدایت
گاهی آنقدر غرق آرزو هستی که فراموش میکنی خودت آرزوی کسی هستی
همه چیز در پایان زیبات، اگر هیچ چیز زیبایی در اطرافت نیست، بدان هنوز به پایان نرسیدی
در کوچه ی تاریک خانه مان چه گذشت؟ صدای تو بود؟ شاید مرا لایق صدای تو نیست، می مانم نزد خود، نجوا میکنم که ایمان من اندازه ی وسعت فردای تو نیست
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو، بهش گفتم به خاطر هیچکس، پرسید به خاطر چی زنده ای؟ با اینکه دلم داد میزد به خاطر تو، با یه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچکس، ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اخم تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است