
دوستی شوخی سرد آدماست، بازی شیرین گرگم به هواست، واسه کشتن غرور من و تو، دوستی، توطئه ثانیه هاست
من به خاطرت پاییز میشوم، زمستان میشوم، اما بدان بی تو، این آخرین تابستانیست که برایت سخن از بهار میگویم
کسی چون تو مرا غریب و تنها نگذاشت، اینگونه در التهاب فردا نگذاشت، سوگند نمیخورم ولی باور کن کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت
از ساعت متنفرم، از این اختراع عجیب بشر که جای خالی حضور تو را به رخ دلتنگی هایم میکشد
هر وقت می بینمت آروم آرومم، وقتی نمی بینمت قلبم می لرزه، وقتی صداتو نمیشنوم دلم تنگ تنگه، ولی چون دلتنگ توام برام شیرینه
دوسش داری؟ بهش بگو، منتظرشی؟ بهش بگو، شبا به خاطرش نمیخوابی؟ بهش بگو، اما هیچوقت بهش دروغ نگو که دروازه ی جدایی ها دروغه
اشک هایم را برای چشمانم می نویسم، چشمم می خواندش و دلم گوش میدهد و قدری آرام می گیرد، پس هنوز هم چاره ای هست که دوری ات را تحمل کنم، تا اشکی هم نباشد خدا بزرگ است
من همان قاب تهی خسته و بی تقصیرم که بی تو و تصویر دلت می میرم
داغترین احساساتت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظات به یادت توست
بمان با من که بی تو صدای خسته در بادم، در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم، نمیدانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم، بیا ای یار با من باش کم من تنهای تنهایم
کاش غرورم را که در پستوی سادگیم پنهان بود میافتی، اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم