سیروس افزود: من موقعیتهای بسیار خوبی برای ازدواج داشتم اما فکر میکردم مهمترین شرط برای انتخاب شریک زندگی زیبایی ظاهری است. 26ساله بودم که پدر و مادرم پیشنهاد دادند با دختر یکی از اقوام ازدواج کنم ولی قبول نکردم و گفتم خواهش میکنم در کارهایم دخالت نکنید!مدتی گذشت و یک روز که به مغازه دوستم رفته بودم دختری را دیدم که به همراه خانوادهاش برای مسافرت به مشهد آمده بودند.
آنها وارد مغازه شدند و من با اولین نگاه دلم را به این دختر زیبارو باختم. درحالی که پدر و مادر او مشغول خرید بودند شماره تلفنم را روی تکه کاغذی نوشتم و به دستش دادم. حدود 3 ماه از این ماجرا گذشت و با ارتباط تلفنی که بین ما برقرار شده بود دلباخته و بیقرار از خانوادهام خواستم به خواستگاری دختر موردعلاقهام بروند. آنها نیز به خواستهام احترام گذاشتند و برای خواستگاری عازم یکی از شهرهای مرکزی کشور شدیم.
پدر و مادرم با دیدن سهیلا و خانوادهاش قاطعانه اظهار داشتند که با این ازدواج مخالف هستند ولی من تهدیدشان کردم که اگر به خواستهام تن ندهند برای همیشه در همان شهر میمانم و بدون حضور خانواده ازدواج خواهم کرد. به این ترتیب بود که با قرار مهریهای سنگین، سهیلا را به عقد خود درآوردم و سپس همسر دلخواهم را به مشهد آوردم تا زندگی مشترک خود را آغاز کنیم اما چه بگویم که خیری از این زندگی نکبتبار ندیدهام. متاسفانه همسرم در این مدت نهتنها گوش به حرفم نداده بلکه خطاهایی مرتکب شده که از چشمم افتاده است و الان فکر میکنم او زشتترین زن دنیاست. مردجوان نفس عمیقی کشید و با نگاهی اندوهبار گفت: با تاسف باید بگویم با تحقیقاتی که حالا انجام دادهام متوجه شدهام سهیلا، دوران مجردی ناجوری داشته است و با روشن شدن این واقعیتهای تلخ، الان میفهمم او با دوستانی که نمیدانم از کجا پیدا کرده است به کجا میرود و... متاسفانه امروز هم همسرم با چند زن و مرد غریبه هنگام تفریح و گردش در یکی از باغهای اطراف شهر دستگیر شده است.
دیگر از دست این زن خسته شدهام و اگر در این مدت هم صدایم درنیامده و به خانوادهام چیزی نگفتهام به خاطر ترس از پدر و برادرم است و نمیخواهم کار از اینکه هست بدتر بشود.