دو شعر از مارگارت آتوود | سرگرمی , کلیپ موبایل , فال , جوک , اس ام اس , sms جدید , مجله تفریحی , عکس جالب,تفریح


کاربران


تبلیغات







مطالب پربحث

جستجو



فال
فال ازدواج



روزانه



فال درخت



میوه



شخصیت شناسی



دوستان


اوقات شرعی

اخبار سایت

تبلیغات متنی

فروشگاه ساز آفتاب

فروشگاه سازی پیشرفته قابلیت اتصال به انواع سیستم های خرید پستی و بانکها

نگاه روشن پارس

میزبانی و خدمات وب


مطلب تصادفی
جدیدترین مطالب






فهرست

صفحه نخست گروه اینترنتی مجله من بازی آنلاین مقالات گالری عکس ورورد به گفتگوی آنلاین تماس با ما

دسته بندی

گالری عکس [1019]
احکام [30]
مصاحبه ها [64]
سینمای ایران و جهان [43]
سریال ایران و جهان [36]
ورزشی [140]
فرهنگ و هنر [184]
کار و تجارت [11]
هواشناسی [18]
اقتصادی [58]
ادبی [39]
تاریخی [34]
اجتماعی [144]
حوادث [215]
هنر آشپزی [360]
خانه و خانواده [19]
موبایل [22]
فن آوری اطلاعات [42]
ترفند کامپیوتر [43]
گالری عکس روز [541]
طنز و سرگرمی [136]
اس ام اس روز [347]
طالع بینی [72]
پزشکی و سلامت [754]
تغذیه [234]
خواص میوه ها [111]
آرایشگری [235]
زنان [81]
مردان [56]
مسایل زناشویی [198]
داستان کوتاه [97]
مدل لباس و فشن [141]
مدل مو [31]
مدل کیف و کفش [14]
مدل جواهرات [15]
دانستنی ها [484]
روان شناسی [196]
مذهبی [19]
مجله خانواده [169]
خدماتی [0]
خودرو [26]
فال روزانه [651]
دیدنی و شنیدنی [1049]
جام جهانی 2010 [292]
خواص مواد و گیاهان [102]


تبلیغات



نظرسنجیی

   این سایت را چگونه ارزیابی می کنید ؟


       

  1. بسیار عالی
  2. عالی
  3. خوب
  4. متوسط
  5. ضعیف

        

آمار سایت
افراد آنلاين : 1
امروز : 26
ديروز : 47
اين هفته : 26
اين ماه : 589
امسال : 8695
کل بازديد : 96081
کل مطالب : 8581

مقالات برتر
سایت ساز مهر نسخه دوم - جدید

جعبه پیام

 
نام :
متن :
 

خروجی سایت


می‌خواهم در خواب تماشایت کنم، می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.، می‌خواهم تماشایت کنم در خواب...

۱.

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم

می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.

می‌خواهم تماشایت کنم در خواب،

بخوابم با تو

تا به درون خوابت درآیم

چنان موج روان تیره‌‌ای

که بالای سرم می‌لغزد،

و با تو قدم بزنم

از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز

همراه خورشیدی خیس و سه ماه

به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی

تا موحش‌ترین هراس‌هایت

می‌خواهم آن شاخه‌ی نقره‌ای را ببخشم به تو

آن گل سفید کوچک را

کلمه‌ای  که تو را حفظ می‌کند

از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می‌کند

می‌خواهم تعقیبت کنم

تا بالای پلکان و دوباره

قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می‌گرداند

شعله‌ای در جام‌های دو دست

تا آن‌جا که تنت آرمیده است

کنار من،

و تو به آن وارد می‌شوی

به آسانی دمی که برمی‌آوری

می‌خواهم هوا باشم

هوایی که در آن سکنی می‌کنی

برای لحظه‌ای حتی،

می‌خواهم همان‌قدر قابل چشم‌پوشی و

همان‌قدر ضروری باشم.

 

 

«شعرهای نانوشته‌ی سرزمین من»

۱

این‌جا، همان‌جایی است

که می‌خواهی آن را بشناسی

که در آن خانه می‌کنی

و نمی‌توانی تصورش کنی

جایی که سرانجام، تو را شکست خواهد داد.

آن‌جا که واژه‌ی «چرا» خشک می‌شود و

پوک می‌شود،

این‌جا  قحطی‌زده است.

۲

نمی‌توانی هیچ شعری درباره‌اش بنویسی

از تابوت‌هایی که بسیاری در آن‌ها

مدفون شده‌اند و نبش قبر شده‌اند،

که جای رنج‌های بی‌شکیب

هنوز بر پوستشان مانده‌است.

سال گذشته نبود

یا چهل سال پیش، هفته‌ی پیش بود.

قرار بود اتفاق بیافتد،

اتفاق افتاد.

تاج گل‌هایی از صفات برایشان ساختیم

آن‌ها را چون دانه‌های تسبیح شمردیم

از آن‌ها عدد و رقم خلق کردیم و نذر و دعا

آن‌ها را شعر کردیم، شعرهایی از این دست.

جواب نداد.

آن‌ها، همان‌که بودند، باقی ماندند.

۳

زن در گوشه‌ی غربی کف سیمانی اتاق دراز می‌کشد

زیر نور بی پایان

جای سرنگ بر بازوهایش

تا از هوش برود

و  در شگفت است که چرا می‌میرد.

می‌میرد، چرا که حرف زده‌است

به خاطر کلمه می‌میرد.

این تن اوست، خاموش

بی‌انگشت، این شعر را می‌نویسد.

۴

به یک عمل جراحی شباهت دارد

ولی این‌طور نیست

نه، حتی بر خلاف این پاهای گشوده، صدای ناله‌ها

و خون، یک جور تولد است.

برای خودش شغلی ‌است

نمایش مهارت است

مثل اجرای یک کنسرت.

می‌تواند بد باشد یا خوب

خودشان خواهند گفت.

برای خودش، هنری است.

۵

وقایع این جهان به وضوح دیده‌ می‌شود

از خلال اشک‌ها،

پس چرا به من می‌گویی

که چشم‌هایم ایرادی دارند؟

به وضوح دیدن و شانه خالی کردن

بدون آن‌که کنار بروی

اندوه این است، با چشم‌های تمام گشوده

در یک وجبی خورشید.

حالا چه می‌بینی؟

یک خواب بد؟ اوهام؟

یا شاید رویا؟

چه می‌شنوی؟

این تیغی که از مردمک‌ها می‌گذرد

مال یک فیلم قدیمی است.

اما حقیقت دارد

باید بتوانی شهادت را تاب بیاوری.

۶

در این کشور هرچه بخواهی می‌توانی بگویی

چون هیچ‌کس، هرگز به تو گوش نمی‌دهد

به کفایت امن است و می‌توانی بنویسی

شعری را که هرگز نوشته‌ نشده ‌است،

شعری که هیچ‌ چیز ابداع نمی‌کند

چرا که فقط خودت را هر روز اختراع می‌کنی و تبرئه می‌کنی.

جای دیگر، این شعر، ابداع نیست.

جای دیگر، این شعر، جرات می‌خواهد.

این شعر باید جای دیگری نوشته می‌شد

چرا که شاعرانش دیگر مرده‌اند.

جای ‌دیگر، این شعر چنان نوشته می‌شد

انگار، پیشاپیش مرده‌ای،

انگار کار دیگری نمی‌شد کرد

یا چیز دیگری نمی‌شد گفت که تو را نجات دهد.

جای دیگر، باید این شعر را بنویسی

چرا که کار دیگری از تو ساخته نیست.


  دیدگاه شما : [0] نظر   رای به مطلب :

تگ ها :

با عضویت در این سایت هر ماه برنده یک سفر به جزیره کیش شوید - همین حالا عضو شوید ...


موضوع : ادبی -
تعداد بازدید : 216 بار
ارسال شده در چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۴:۱۸











پرامتیازترین مطالب
پربازدیدترین مطالب
گالری عکس